ماشین بازی
فاطمه وقتی ماشین بازی میکنه اول همه ی ماشیناشو پشت سر هم ردیف میکنه بعد میره سراغ اولی و دونه دونه بهشون میگه سبز شد برو اونوقت دوباره هلشون میده و میبرشون جلو تر ردیفشون میکنه بعضی وقت ها هم دوتا شون رو میزنه به هم اونوقت همه ی ماشین ها رو دمر میکنه و خودشم دراز میکشه زمین یعنی که همشون مردن اینجا هم نانا ماشینشو آورده تا بهش غذا بده ...
آجی خرید
تو اون مدتی که پیش فاطمه بودم هر وقت حوصلش سر میرفت می گفت: آجی خرید خلاصه اینکه اینقدر گیر میداد و این جمله رو تکرار میکرد که مجبور میشدم ببرمش فروشگاه و یه چیزی براش بخرم ...
جورابت پاره میشه...
نرو بالای درخت جورابت پاره میشه اینجا یه روز از ماه رمضونه که رفته بودیم افطاری اینقدر شیطونی کرد این آبجی گلم که نگو شب که اومدیم خونه تو ماشین خوابش برد وقتی آوردم رو تختش دیدم که بله حرف آجی رو گوش نکرده و جورابش پاره شده ...
قوی ترین دختر کوچولو
فاطمه خانوم فکر میکنه که خیلی قوی شده و میخواد یه هندونه ی بزرگ رو بلند کنه من که میگم اگه یه خورده تلاش کنه شاید بتونه ماشالله آهان داره موفق میشه ها نه انگار هنوز اونقدر بزرگ نشده عیبی نداره گلم ایشالله تابستون دیگه میتونی یه هندونه بلند کنی راستی این همون هندونهه ست که رفته بود توش _پست(هه هه هندونه ...)رو ببینید _ http://880905.niniweblog.com/post48.php ...
کیو کیو
به به تا حالا یه دکتر تفنگ به دست ندیده بودیم که دیدیم حالا یا اون گوشی پزشکی رو در بیار یا تفنگت و بزار کنار وای ببخشبد حالا چرا میخوای منو بکشی ...
یه روز بد
دیروز یکی از بدترین روزای عمرمون بود آخه مجبور شدیم دوباره از هم جدا شیم همیشه به یادتم آجی جون تو هم بی قراری نکن این روزا هم تموم میشه ...









