خاطرات 4
سلام به همه![]()
![]()
سلام به داداشی که چند روزه رفته دانشگاه و دلم براش تنگ شده .![]()
![]()
چی میشد دانشگاهها اینقدر دور نبود ؟!
این آدم بزرگا عجب کارهائی میکنن ها تو همین شهرمون پر دانشگاه اما دادشم رفته گرگان !!!![]()
![]()
گفتم دانشگاه ،سلام هم به ابجی جونم می رسونم که اونهم هی میره دانشگاه و هی بر میگرده الان هم یه هفته است رفته پیش عمه که میگن مریضه .
من دلم برای آبجی و اون عکس انداختن هاش تنگ تنگ شده .
خدایا عمه رو خوبه خوبش کن باشه !!!![]()
![]()
گفتم عمه ، یاد خاله و مامان بزرگ و بابا بزرگ که دلم براشون اندازه خودم کوچیک کوچیک شده افتادم
. آخه اونها هنوز نیومدن که منو ببینن ! منم که نمیتونم برم ببینمشون
! می دونید چرا چون عید که رفتم عید دیدنی و گردش هیچ وزنی اضافه نکردم و بابا و مامان و خانم دکترم سخت نگران شدن.![]()
راستی گفتم خانم دکتر ! این هفته رفتم پیش خانم دکتر خوب و مهربونم خانم دکتر جعفری![]()
اما وقتی قد و وزنم رو اندازه گرفت ناراحت شد و گفت این دوره وزن زیاد نکردم
ولی من به بابا و مامان قول می دم اگه بیشتر بهم توجه بشه هم داروهای تقویتی مو خوب بخورم هم شیر تا وزنم بره بالا .![]()
![]()
![]()
گفتم بالا یادم می اد رفته بودیم خونه عمو اینا ، که خونشون بالا بود
چقدر بهمون خوش گذشت البته اونها هی میخوردن و هی میخوردن و من که می دیدم اونها بهشون خوش میگذره خوشحال بودم
اما خیلی بهشون زحمت دادیم ها!!![]()
گفتم زحمت یاد داداشی افتادم که داره سخت برا کنکور درس میخونه و خیلی داره زحمت میکشه
خدایا حتما تو کنکور قبولش کن ! باشه ؟ ![]()
![]()
راستی این کنکور هم چه چیز خنده داری برای این ادم بزرگ هاس نه؟!![]()
![]()
![]()
گفتم آدم بزرگها یاد دائی هام افتادم که منو یادشون رفته که بیان و سر بزن و پسر دائیمو که دلم براش خیلی تنگ شده را ببینم ! ![]()
![]()
آخه اون همش منو می خندوند و برام لالائی می خوند .
شنیدم که حالش هم خوب شده خدا رو شکر ![]()
ممنونم خدا جونم که حرفمو گوش کردی و خوبش کردی.![]()
![]()
حالا چند تا عکس جدیدم رو هم ببیند !!![]()
![]()
( این خاطره مربوط به سال ۸۸ بوده ها )





خاطرات 4 

