بدون شرح...
وقتی فاطمه نی نی بود
اینجا فاطمه یه سالشه و داره ماست میخوره نخواسته تنها تنها بخوره به این آقایی که تو روزنامه هست هم ماست داده ...
عید غدیر خم مبارک
غنچه لبهای پیغمبر که شد وا در غدیر بر لبش گل واژه ” من کنت مولا ” نشست . . . عيد کمال دين سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر شيعيان وپيروان ولايت خجسته باد این عید رو به مامان جون و بابا بزرگ مهربونم و دو تا دایی خوبم و دو تا خاله ی عزیزم تبریک میگم ...
می بافه دونه دونه...
آجی : داری چی کار میکنی فاطمه فاطمه : هیس حواسم و پرت نکن دارم میبافم آجی : حالا چی میبافی فاطمه : داره تموم می شه الان میپوشم ببینی آجی : مبارکت باشه آجی جون ...
خرابکاری
فاطمه جون سه ساله شد
پنجم آذر 88 (هشتم ذی الحجه) فاطمه خانوم ما رو غاقلگیر کرد و دنیا اومد آخه ما فکر میکردیم یه ماه دیگه میخواد بیاد حالا سه سال قمری از اون روز گذشته و ما هر روز خدا رو شکر میکنیم که همچین نعمتی رو به ما هدیه داده فاطمه جان تولدت مبارک اینجا اولین روز زندگیته آبجی گلم اینم چند تا از عکسای تولد یکسالگیت و اینهم از عکس تولد دو سالگیت حیف که آجی نبود وگرنه عکسای زیاد تر و قشنگ تری ازت میگرفتم و حالا تولد سه سالگیت ...
یه شب سرد پاییزی
ماشین بازی
فاطمه وقتی ماشین بازی میکنه اول همه ی ماشیناشو پشت سر هم ردیف میکنه بعد میره سراغ اولی و دونه دونه بهشون میگه سبز شد برو اونوقت دوباره هلشون میده و میبرشون جلو تر ردیفشون میکنه بعضی وقت ها هم دوتا شون رو میزنه به هم اونوقت همه ی ماشین ها رو دمر میکنه و خودشم دراز میکشه زمین یعنی که همشون مردن اینجا هم نانا ماشینشو آورده تا بهش غذا بده ...
آجی خرید
تو اون مدتی که پیش فاطمه بودم هر وقت حوصلش سر میرفت می گفت: آجی خرید خلاصه اینکه اینقدر گیر میداد و این جمله رو تکرار میکرد که مجبور میشدم ببرمش فروشگاه و یه چیزی براش بخرم ...












