یه روز قشنگ تابستون 2
یه جشن کوچولو
بلاخره بعد یازده ماه فاطمه جون داداشی ها و آبجی جونش رو دید این دسته گل قشنگ رو هم برای ما آورده بود دست آجیی گلم درد نکنه اینم یه جشن کوچیک هم برای اومدن ما پیش فاطمه هم برای اینکه فاطمه خانوم شده و دیگه مای بی بی نمیشه ...
یه روز خوبه فاطمه تو شهر بازی
فاطمه ی ما رفته باغ وحش
چند روز پیشا آجی جونم با بابایی رفتن باغ وحش داری به بزی علف می دی ؟ حواست کجاست گازت نگیره ...
روز پدر
بابا جونم روزت مبارک خیلی خیلی دوست دارم ...
فاطمه و طبیعت گردی
بازم امتحانا شروع شدن
بازم فصل امتحان ها داره می یاد پارسال خرداد ماه تو اوج امتحانای دانشگاه فاطمه از همیشه شیطون تر و شیرین تر شده بود وقتی من و داداشی تو اتاق درس میخوندیم می اومد و هی در می زد و ما رو صدا می کرد این قدر در میزد که دلمون می سوخت و در و باز می کردیم حالا اون بود و جزوه های ما که خط خطی میشدن اینجا که می بینید یکی از مراحل سوزوندن دلمونه که به بابا می گفت منو بلند کن تا از شیشه بالای در ما رو ببینه و دلمونو به رحم بیاره تا در رو براش باز کنیم. امسال نیستی آجی جون کتابا و جزوه ها دلشون برات تنگ شده جای نقاشی های قشنگت روشون خالی یه ... ...
فاطمه هنرمنده...
فاطمه خانوم ما از هر انگشتش هنر میریزه... میگید نه ؟ یکیش و نگاه کنید... ...
روز مادر
مامان جونم روزت مبارک دوسسسسسسسسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررم ...












